
سلام به دوستای گلم.
خوبين؟؟؟
ايندفعه می خوام براتون يه خاطره از دوران بچگيم بگم.
تقريبا ۴ يا ۵ سالم بود يکی از فاميلامون فوت کرده بود همه خونه ی
اونا جمع شده بودن.
ما بچه ها هم خيلی خوشحال بوديم که دوباره می تونيم با هم باشيم
دوباره با هم بازی کنيم.
من و دختر خالم بعد کلی فکر تصميم گرفتيم خاله بازی کنيم( می دونيد که دخترا
عاشق خالی بازين)
خلاصه قرار شد چون خونه شلوغ بود کوچه رو خونه ی خودمون بدونيم
با هم رفتيم تو کوچه قرار شد يکی خونه رو تميز کنه يکيم بره خريد. منم از اونجايی
که مثل الان تنبل بودم موندم تو خونه(کوچه
)
با بد بختی يه تيکه چوب پيدا کردم که خونه رو جارو کنم. ديگه حسابی از ته دل
می خواستم خونه رو تميز کنم.
خلاصه هی جارو جارو جاروووووووووووووووووووووووووووووووو
يه دفعه سرمو بالا کردم ديدم هيچ جا رو نمی شناسم. ديگه زدم زير گريه. انقد
کولی بازی از خودم دراوردم تا بالاخره يه خانمه پنجره ی خونشونو باز کرد و گفت
خانم کوچولو چی شده؟
از گريه نمی تونستم حرف بزنم.....خلاصه با کلی هق هق کردن گفتم که گم شدم
اون خانمه هم از روی اسم اون فاميلمون منو اورد خونه.
داشتم از ترس می مردم. فکر کردم ديگه همه چی تموم شده. ديگه منو بردن تو
خونه اب طلا و اين حرفا يه کم حالم جا اومد.
بعدش که حالم جا اومد تازه با دختر خالم قهر کردم تازه فهميدم که منو کاشته و
خودش برگشته خونه.
ديگه از اون به بعد تصميم گرفتم هيچوقت به جارو دست نزنم
.
جارو جيزهههههههههههههه
خلاصه اخر شب مامورای شهرداری اون منطقه و چند منطقه ی ديگه با کلی هديه و
شيرينی ازم تشکر کردن.
طفليا اون شبو راحت خوابيدن